بهار

گاهی اوقات بهار در نظرم خزانی است با غروبی سرشار از دلتنگی ,سرشار از نا امیدی ,لبریزاز درد و پر از ماسه های افتاب خورده ی ساحل غم , ای نازنین می خواهم برایت از کویر بگویم ,از دریایی که دیگر افتاب سوزان درد,فرصتی به رقصیدن موجهایش نمی دهد و انها را با واژه ی تبخیر به سقف اسمان میسپارند,گاهی ارزوهایم را به این دریا پیوست میکنم,دریایی که خیلی زود نابود شدنی است,ای همسفر کی میشود که,ره این روزگار پر فریب را بپیماییم و به مقصد برسیم؟

کی میشود که دست در دست هم و پای کوبان همچون کودکی با عبور از کوچه های زیبای امید راه را تا کلبه ی کوچک دلمان به پایان برسانیم و انگاه تا ابدیت عاشقانه با معبود خویش پیمان ببندیم,روزگار دردناکی ست,روزگاری که با دفترچه ی سیاه سرنوشت درس هایی را به من اموخت که گاهی توان یادگیری را از دست میدادم,با قلم تیز و مرکب مشکی خود از من خواست واژه هایی را بنویسم که درک معنایشان برایم مبهم بود,ای نازنین کاش میشد خالصانه برای دیدار محبوب ابدی خود لحظه شماری کرد,کاش میشد انقدر اسمان دلهامان صاف و اینه قلبهامان نورانی باشد که امیدوارانه به سرای ابدی بشتابیم

/ 4 نظر / 24 بازدید
mohamad

با سلام با تبادل لینک موافقید؟ اگه میخواید با ما تبادل لینک کنید. اول ما را با نام : سایت تفریحی | بلاگوو.آر . لینک کنیید. بعد . . . توی این صفحه آدرس لینک خودت رو اضاف کن و میتونی تعداد کلیک های که روی لینکت می شه ببینی آدرس لینک : http://www.blogoo.ir/linkop-AddLink.html منتظرتون هستم متشکرم

محمد

به کعبه گفتم تو از خاکی من از خاکم چرا باید به دور تو بگردم ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم[گل]